X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 20 بهمن 1395

دلم حرف میخاهد

دلم میخاد حرف بزنم

ب خاهر زنگ زدم ی 40دیقه حرف زدیم کلی خندیدیم تو خابگا دوستا ش صداشون در اومده بود ک شما دو تا چرا همیشه انقدر حرف میزنید البت 40دیقه مینیمم بالای ساعت و اینام داریم...

دوستاش میگفتن مث این عاشق معشوقا فقط میخندید حالا فقط چرتو پرتم میگیم خاهرم ی دوستی داره سوژس در مورد اون حرف میزنیمو کر کر کر خنده هامون صدای همه رو در میاره...البت میخاستیم بازم حرف بزنیم ک مامان صداش در اومد

...ولی بازم دلم حرف میخاد...مغزم میخاد ب ی چیزی غیر درس فکر کنم...ولی نمیشه نمی تونم ...

این خاهرم خونه نیست دیگ خخخ تنها هستم ن دوستی ن هیچی واقعیتش خودم میخان نباشن...البت ارغوان بر قرار ولی اونم درگیر دانشگاس...ایدا هم ک گذاش رف کرج گه گاهی ی پیامی بدیم...اون مهسا هم ک نامرد بدون اینک ی خبری بده از این جا رفتن...بقیه هم ب دردم نمیخورن...غزالم اونم درگیر دانشگا و کمر درداشه...اوففف...کلی درس مونده رو دستم...

نظرم عوض شد فردا میرم ثبت نام خلاص...

کاش یکی بود فقط حرف میزدیم و میخندیدم تا بمیریم...

زهرا هم انقدر بهش زنگ زدمو حرف زدم ک روم نمیشه...زهرا 4سال از خودم بزرگ (شایان ذکره با بزرگتر از خودم بسیار حال می کنم)زهرا همدانه احتمالا هفته دیگ بیان اینجا...اونا وقتی بیان خخخ بیشترم درس میخونم...زهرا از جزییات درسم با خبره هر شب گزارش کار بهش رد میکنم...خودش صنایع خونده...

ولی باز فقط من و خداییم همین...

از دبیر جان هم خبری نیس زنگ نمیزنه اوف...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد