X
تبلیغات
رایتل
جمعه 6 اسفند 1395

شمارش معکوس

 ۵اسفند ،روز مهندس مبارک

برا خاهرم امروز ی شال گرفتم خوشمل،ولی خودم برش میدارم:))چون ب مانتویی ک خریدم میاد :))البت گف نمیدم ولی من میبرم:))

اولین تبریک دکتر مهسا پیام داد ..امروزم مامانم زنگ زد:))

جمعه را دوست دارم 

مرا یاد تو می اندازد 

اولین دیدار ما جمعه بود 

نزدیک عید ،در هیاهوی عید 

در دل من هم 

هیاهویی برپا بود اما نه برای عید، برای تو!

*کتایون

اولین دیدارمون جمعه ۲۱اسفند ۹۳شاید از اون تاریخ هایی باشه که در اوج الزایمر بو ن هم ب یاد دارم با همان ابخند های همیشگیم و نفس عمیق،عمیق


 دیگ دلم برا کتابام تنگ شده،تخته سیاه سلطان همشون ک برا دیفمه یا جیگرو بگو نشر الگو فیزیکم یا قند عسلمو شیمی مبتکران مامان:))

این چن روزواقن وابسته شدم همیشه این بدبختیو دارم وقتی میام تهران برگشتش برام وحشتناکه...اما این بار خخخ بیشتر وابسته شدم شاید اینک دلیلش اینه این بار خخخ تنها تردد کردمو مث ی دانشجو بودم دلم تنگ میشه برا این سبک زندگی این چن روزم خاب ۴،۵ساعته صب بدو برو ایستگاه گلشهر مترو بعد ی ۵۵دیق تو راه ،اگ تندرو باشه ۳۰،بعد ارم سبز پیاده میشیم ب سمت کلاهدوز ،وااییی دلم تنگ میشه ،این همه میام تهران اما تا الان با این قضیه ی روزی باید برگردم کنار نیومدم...فرداشب بر میگردم.

شرح این چن روز اینگونس که:ی روزش ک رفتم یونی تهران یکی از دوستای خاهرم اون جا ی کنفرانس بین المللی ایتک مقاله فرستاده بود ک اکسپت شده بود ،بعد خاهرم باید میرف دنبال کار پایان نامع منم ک اصن خوشم نمیومد این جا بمونم حال نمیداد دیگ از کرج  با مترو رفتم پیش مهندس سارا دانشگا تهران:))دیگ منم رفتم کنفرانس خخخخ خوب بود مربو ط ب برق و مکانیک و ...رشته های دیگ ک ب انرژی ربط داره بعد اساتیدی ک اومده بودن خخخ با سواد بودن کلی چیز یاد گرفتم‌:))بعد اون ساعت ۴و اینا من هنوز ناهار نخوردم رفتم انقلاب ی عددپیتزا ی خوشمزه زدم ب بدن مهندس اون جا ناهار خورده بو د...بعد دیگ ب خاهرم ملحق شدم با یکی دیگ از دوستاش مهندس قادری رفتیم پل طبیعت ک پلی واقع در اتوبان مدرس با مترو رفتیم شهید حقایی پیاده شدیم خخخ خوش گذشت...بعد ما از اون جا ی ۳ساعتی زمان برد رسیدیم کرج :))) روز بعدشم با مهندس خاهرم رفتم سازمان زمین شناسی بعدشم از اون جا رفتم  ک گنده دلیلم بود این موقع سال در بحبوحه ی کنکور اومدم ،رفتم دانشگام ...همون شریفم ...رفتیم کتاب خونه مرکزی خاهرم پایان نامه بخونه و من هنگ مطلق...این اولین بار نبود ک رفتم قبلا هم رفتم دفعه اول ک رفتم ب خودم اومدم فقط اشک میریختم دفعه اول مث معجزه رفتم تو ،چوون نگهبانی نمیزاره و این بارم کمتر از معجزع نبود ...تو کتابمونه خاهرم  گف برو‌بچرخ، برا خودت ولی نرفتم‌هر چن مث کف دستم میشناسم دفعه اول کامل دانشکده برق رفتم اخخخ خدا دانشکده برق اون اولاس عزیز دلم ...اما نرفتم دانشجو هاش بودن حس عقب موندگی داشتم حس میکردم برم بیرون خفع میشم حتی حاضر نشدم تو کتابخونه بشینم رفتم رو پله نشستم سرد بود ولی خاستم بشینم ، اون جا ی دو ساعتی خابم برد بعد مسعول کتابخونه اصرارم کرد برم تو ی اقایی بیدار م کرد گف میفتی، اما من سرمو رو دستم ک گذاشتم فقط اشک ریختم فقط ،فقط من ب خاطر تنبلی ب خاطر چیزای الکی خودمو ازش ...(الان ک دارم تایپمیکنم بغض کردم)اگ اشکم نذاشتم بیاد پایین ب خاطر اینک دورو برم شلوغه...

من فقط هنگ بودم درکش نکردم چرا الان من اون جا نیستم ؟سخته کسی نمیتونه درکش کنه هیچ کس ولی خاهرم متوجه شده بود سعی میکرد فضا رو عوض کنه ولی عوض نشد حال دل من عوض نمیشه تا برسم این دل قرار براش بی معنه ...بعدشم رفتیم ولی عصر اون جا ناهار خوردیم، شد ساعت ۵تازه ناهار  یخوردم:))بعد بازم مهندس سارا ب ما ملحق شد ی چرخ تو ولی عصر زدیک ک من تر جیح دادم برم پارک دانشجو ی چرخی بزنم حیف دیر بود وگرنه ی تعاترم میدیدم...بازم ی۳ساعت دیگر تا کرج  بامترو جانم:))امروز اندکی متفاوت :دیگ کارای پایان نامه خیلی نمونده بود رفتیم خیابانون ولی کرج نرفتیم. رفتیم هفت تیر مهندس سارام اومد ما ۱۲رسیدیم اونجا بعد من و خاهرم رفتیم ناهار تا اوشون بیاد پیدا کردن سارام مکافات بود خلاصه کلی چرخی دیم ،اما وسطاش خاهرم بازم رف دنبال کاراش من با سارا موندم هی از این مغازه ب ان دیگری، چیزای خوشگلی داشت منم خرید کردم چیزای خوشگلی :))بعد ۵اینا بود با مهندس خدافظی کردم رفتم بازم ولی عصر تعاتر شهر پیش خاهرم با مهندس قادری بود اون جام ی شیر

  کاکاو با کیک زدیم بعد بازم ۳ساعت کرج:))

خو دلم تنگ میشه برا سر پا خابیدنای مترو ، دویدن هام ،اوف ...

تو مترو هنذفری بزاری مث ی میت بخابم...:((

پ.ن خخخ خوبه با اینک دانشجو نیستم اما کلی محیط دانشگا های مختلفو دیدم همایش و‌کنفرانسو با جو یونی تقریبا اشنام و بلدم خخخ خوبه ک اپدیتم از این نظر ک این پارتو مدیون مهندس خاهر هستم ک منو ۹۹درصد باخودش همراهی میکنه حتی من خخم از شبا رفتم خابگا هم خابیدم وقتایی خاهرم میرف پیش د.ستاش من. هم میبرد یادمه قشنگ ،ی روزم از خابگا رفتم مدر۳:))خاهرم خخخخ اجتماعیه :))ک خخخ ب نفت من در اومده:))با دوستاش انقد صمیمیم ک حد نداره ی دوستی داره انقد باهم میخندیم و حرف میزنیم ک تمومی نداره همین دوستش ۳،۴روز قبل کنکورم ب خاطر من کلی مسیر و اومد  مثلای ۵،۶ساعتی از شن  خودش اومد خونه ما ک روز کنکور کنارم باشه  ،تا این حد

خاهرم تنت سلامت الان دور از جونش انگاری بیهوش شده ،خابه :))



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد