X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 4 مهر 1396

کنکور ۹۷

بغضی باهامه

ک خیلی سعی کردم این بغض لعنتیو دیگ یدک نکشم و بشکنمش اما نمیشه

یادته چن هفته قبل همین جا پست گذاشتم گفتم ،میترسم ،میترسم ا  زحکمتت ،میترسم روز هایو زندگی کنم ک حقم نباشه...نمی دونستم انقد زود این ترس برای من تبدیل ب واقعیت میشد...

حالا روزها و این ثانیه ها حق م نیس
دارم تلاش میکنم قوی بشم ولی درد داره انقد درد ک گاهی صدای شکستن استخون هامو میشنوم

دیروز رفتم همون مانتویی خریدم ک گذاشت بودم برا تهران رفتن بخرمش ،بامزه بود کلا اون مدل تموم شده بود فقط یکیش مونده بود همون رنگ و دقیقا هم سایز من...

خریدمش ولی مث ی ادم عقده ایی ...

رفتم شلوار  لی هم خریدم همونی ک در نظر گرفت بودم...من خریدامو کردم احمقانس نه؟

خریدامو کردم ولی تهران نمیرم...

خدا من خریدامو کردم ،من امادم...

اما دیشب بعد خرید کردن ،برنامه ریختم برا کنکور ۹۷...

می دونی اگ من هم درس مث ی ادم عادی مردود میشدم ،پذیرشش برام سخت نبود...

اما من ب نا حق این جا هستم...

از این روزها ،از این شهر خستم...من سال۹۵ب دلم قول دادم این جا نباشمو ،جایی باشم ک اون میخاد...دل من چ‌گناهی کرد...

دلم تنوع میخاد ،تو‌خودت خوب می دونی از تکرار متنفرم اما الان ،برای سومین بار دارم تکرار میشم...

خدا میترسم ...نه خدا دیگ نمیخام بترسم من از هرچی ترسیدم سرم اومد ...خدا این بار میخام از خوشبختی بترسم..شاید برام اتفاق بیفته ...

حالا ک ب این جا رسیدم نذار کم بیارم...

بعدا نوشت در ساعت ۱:۳۹دیقه بامداد امروز

خدا ،نمی دونم کجای زندگی من وایسادی ،نمی دونم ...اما خدا ازت میخام باشی ،خدا اون معجزه ها ک واسه بقیه میکنیو ،میخام

خدا ازت پریسای از دست رفته رو میخام ،پریسای خودمو بهم برگردون ،خدا خیلی وقت نگاهتو حس نمی کنم ،ن ب خاطر کنکور لعننی نه ،خودت م خوب میدونی ی مدتیه برای من نیستی‌..شایدم هستیو ،من نمی بینم

خدا ب ذهنم ،ب قلبم ب روحم توان بده

خدا من برمیگردم ،توم برگرد ،کمک کن پریسا هم برگرده

وقتی اون شب نتایج اومد...با خودم گفتم چرا من ؟ این سوال بی جواب باعث شد ،ک تصمیم بگیرم ک دیگ اونی نباشم ک میخام ک میخایی ،میخاستم با همه ادمات بد شم،میخاستم انتقام بگیرم...

اما دیدی من بد بودنو بلد نیستم...خاستم برا همیشه باهات خدافظی کنم ،کنکور ارزش این هارو نداشت می دونم...ولی من بحثم سر کنکو  نبود ،من شکستم ...بارها بارها ازت التماس کردم ندیدی...بارها حتی ازت التماس کردم اگ نمیشه ،مهرشو ب دلم ننداز ،امیدوارم نکن نذار بهش فک کنم ،ازت خاستم امیدوار م نکنی ،ولی تو هر روز منو امیدوار تر کردی و عاشق تر...من قبلش گفته بودم خودم اگ نمیش نذار دل ببندم ،چون این دل خستس...اما تو این دل منو دیوانه تر کردی...تو حتی اون جای داستانو نگام نکردی...حتی اون اتفاق مترو یادته؟اون روزی ک برمیگشتم تو ایستگا ازادی ؟یادته ...من ک گفتم اگر نمیشه نذار دل ببندم من ک گفت بودم...

همه ی این ها باعث میشد ازت دور تر شم و خشمگین تر.‌.

تا این جای ماجرا هیچی عوض نشده هنوز سوالات من بی جوابه

اما برای هزارمین بار بهم ثابت شد ،من بدون تو نمی تونم...(بغض)من بدون تو نمی تونم با همه ی این ها من بدون تو نمی تونم..تو خدای منی ،من غیر تو خدایی ندارم...خدا من بازم ب سمتت میام ...تو شاید بدون من بتونی ولی من نه..من بد شدنو بلد نیستم بی خدا زندگی کردنو بلد نیستم...

دیگ ازت التماس نمی کنم...همین

پ.ن ۲دلم برای اون روز ها خیلی تنگ شده مدرسه و سر کلاس های فیزیک دلم تنگ شده برا اقای فیزیک کلی دلم تنگ شده ،خیلی هم,انقدی انلاین بودنش ب من حال خوب میدهد

ولی  نای رفتن ندارم ،نمی کشم برم پیشش ،من مغرور نیستم ولی توانشو ندارم

پ.ن ۳دلم برای اقای دیفرانسیل دارد پر پر میزند

خو گناه من چ بود ،سنجش خیلی راحت حقمو ناحق کرد...

کاش میدونستید هم تو هم اون ،این روزها خیلی بهتون نیاز دارم

این روزها خیلی تنهام ،خیلی
در زندگی حقیقیم من پریسایی را بازی میکنم ک اصن از این اتفاق نشکست ،ولی خیلی هم اوضاع بر وفق مراد است

اما حقیقت پریسا این نیست ،نمی دونم شاید این نقش بازی کردنه باعث شده تنها تر شم و همه فک کنن حالش خوب پس تنهاش بذاریم...

من همیشه عاشق تنهایی بودم،اما تنهایی الانمو دوس ندارم

کاش یکی بود ،بهم میگف ،اروم بگیر دختر ،همه چی درس میشه ،این سیاهی ها ابدی نیس

کاش اقای دیفرانسیل بهم زنگ میزد...

با بابام حرف بزنه برام مهم نیس،ب خودم زنگ میزد...و میگف توکل کن...

کاش میرفتم سر  کلاس اقای فیزیک و میگف ..عدم‌حضوراین دو‌نفر در زندگیم ،کاملا حس میشه

اما من روی بازگشت ندارم

سنجش لعنتی اشتبا کرد و شرمندگیش مال منه

و جالب این جاس ک ب هر کسی اجازه وارد شدن ب این تنهاییو نمیدم من ب دوستام نیازندارم اونا نباشن بهتره تهش اینه تنها میرم سینما ...ک خیلی وقت تنها میرم

اصن چرا این جام خودمو سانسور میکنم،بذار رک و راست بگم

من دبیر فیزیکو دیفرانسیلمو میخام ،تنهام چون اونا نیستن و قرارم نیس باشن ...مخصوصا دبیر دیفرانسیل...اون ک کلا نبود اگرم بود من میخاستم اما دبیر دیفرانسیل چ من میخاستم چ‌نمیخاستم بود،اما حالا...دبیرفیزیکم قرار نیس باشه چون من نمیخام‌ ،چون توان روبرو شدن ندارم...نمیخام ،اما ب شدت میخام باشه

این پارادوکسه مزخرفیه...


کاش روزی این سر خم شده رو بالا بگیرم...این ایده ال من نبود ،گند زدم ،گند زدنن ب زندگیم....

**کاش ی ادم برون گرا بودم‌و همه ی درونمو فریاد  میزدم ک اروم بگیرم...




نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد