X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 21 آبان 1396

درهم+قلب من

امشب من بیش از همه تو مهمونی ک دادیم حرص خوردم...

من بیشتر از همه حرص خوردم و عصبی شدم براش ...تا حدی ک سرم داره میترک..وقتی عصبی بشم فکم درد میکن...الان فکم داره نابود میش...

تا حدی ک دایی محبوبم اوند تو اشپزخونه گف حرص نخور...

اما ته ته ته ته ته وقتی قضاوت میش ادم خودخاه و بی احساس قضاوت میشی...

بهش نگفتم ک چقد حرص خوردم و نمیگم مث همیش ...

بذار من ادم سنگ باشم...من هرگز درونمو ب کسی نشون ندادم...

قضاوتا ی بی رحم سهم ما بوده از ازل و تا ابد خاهد بود...

...

بابای پسر تازه متولد شده ک دیگ اسمش شد کیاراد...میگف پریسا رو براش میگیرم...گفتم من با اون مشکل ندارم ولی با پدر شوهرم ب تفاهم نمیرسیم...کلا  کل کل زیاد داریم...

باران ب شدت حساسه من ب کیاراد محبت میکنم...اونو ی بغل میکنم...بارانو باید 10تا ماچ کرد...گرفتارم ب خدا..فقطم رو من حساسه..ب قول فری کراش داره ب من...امروز باهم رفتیم دنبال اوچیک مدرسه عاغا کلی خاطره برام گفت...ظهرم از مدرسه اومد خونه  ما...باهم کارتونی ک امروز گرفتم دیدیم و خندیدیم...فرار مغزها...

امروز دو تا امپول زدم...دکتر گف مهندس خوبی میشی نگران نباش...ایرانم نمیمونی...پزشک خوبی بود...:))

این اوچیک ما خیلی باهوشه همم میدونم امشب تو مهمونی همه از هوش و ذکاوتش تعریف میکردن و من این ور از ذوق داشتم میمردم...

هنر ،ریاضی،اشپزی ،نقاشی بافتنی بافتن فرش شعر و ادبیات انقد شعر بلده ها...ی تابلو فرش بزرگ داریم شاید باور ش سخت باشه اوچیک وقتی 6سالش بود بافتش تنها ...ی بار مامانم براش توضیح داد گرف...چقد دعواش کردیم ک تو ولش کن میخایم بدی ب یکی درستش کنه عاغا ی گریه ایی کرد ک من خودم میبافم...چون ما میگفتیم اذیت میش همش شش سالش بود ...سرتق قبول نکرد...بافتش دوساله...چون ما نمیذاشتیم بره سراغش خیلی...تابلو هم بزرگه...خودش تموم کرد...الانم هرکی میاد خونمون مامانم سریع میگ...ی دونه کوچیکم درست کرد..دیگ بافتنی بماند...هوش ریاضیش ک دیگ تو حلقم...

اشپزی و زبانو همه چی بلده واقن...ی درصدم استرس نداره ی درصدم درس نمیخونه هچی سرکلاس یاد میگیره همونه...

ریاضی اون روز امتحان داشت نخوند...اومد 20شد تنها 20کلاس...یا زبانش کانون زبان میره خو امتحاناشونو واقن باید خوند نخونده 100شد...

مامانم میگ من ابنو تیزهوشانو اینا نمیفرستم...اولش مخالفت کردم...اما حالا ب نظرم درستش اینه اوچیک راه زندگیو بلده...اوچیک ی دل سوز دوس داشتنیه...

اوچیک قلب خانوادس...

پسرداییم میگف هر موقه اوچیکو میبینم از خودم نا امید میشم...

گفتم ببین من چی میکشم...دختر داییم میگف من واقن با دیدن اوچیک حس میکنم کلا زدم جاده خاکی

ولی جدا بچ ی متفاوتیه...

خدا حفظش کن برامون...قلب منه ک ...زندگیمونع..

امشب همه میگفتن این ژن خوبه واقعیه...و هممم کلی حسرت خوردن...

ی چن بار باهاش شطرنج بازی کردم تو عمرم انقد متعجب نگشتم...

شطرنج ک میرف استادشون ی بار ک رفتم دنبالش گفتن اوچییک واقن دختر باهوشیه اصن سیستم بازیش  ی چیز عجیبیه...

ی بارش رفتم دنبالش با ی پسر گنده ک س تا سطح از اوچیک بالتر بود باخت...پسره دبیرستانی اوچیک ششم ابتدایی...پسره چنان مسخره شد توسط دوستاش...عاغا من پریدم تو کلاس ک نشون بدم من خاهر اوچیکم...ی افتخاری کسب کنم والا بخدا...

حداقل توسط اوچیک مشهور شم...

والااااا ترکیدم...کانونم ک میرف استادشون استاد من بود...ی روز ب عمد رفتم ک بگم داداچ ایشون خاهر منه...استاد گف پریسااا واقن خاهرته؟؟حس داغونی له ام کرد...

و حالا من ی ادم بلد نیستم بکشم بافتنی و خیاط ک منفی راهنمایی تمام امور حرفه و فنم یا مال مامانم بود یا زن عموم...اشمزیم ی نیمرو ک جدیدا میسوزنم..

ماییو ی دیف و فیزیک...خدایا شکرت...اینم از ما نگیری ک دیگ هیچ ...معلم حرفه و فنم خودش میدونست...ی بار گف زن عمو یا مامان...:))انجام داده عروسکو...گفتم زن عموم...گف تشکر کن ازش خیلی قشنگ گفتم چشم...برا بافتنیم ک شال بود گف این کار کیه...گفتم زن همکار بابام ...گف ویژه تشکر کن بافتش قشنگ گفتم حتما...

حالا اوچیک همه زمینه ها...

بهش غبطه میخورم...ولی روزهای سبز ایندش کاملا برا همه روشنه...

خدایا هرچی خوبه مال اون...

خدایا حفظش کن برامون خودت مراقبش باش...دخترک مارو




نظرات (1)
موفق باشید
جواب: ممنون...

یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 04:07
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد