X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 16 آذر 1396

ارغان

P

من بلد نیستم ب کسی بگم دوست دارم یا هر چیز دیگ،عموما تو‌کارام  اثبات می کنم...حرف باد هواس

زر مفت خودمون

ارغان...

سال اول راهنمایی :مدرسه نمونه بودیم ،روزی سر کلاس پرورشی ،بحث ازاد بود ،دقیق یادم نمیاد موضوع چی بود ،من اظهار نظر کردم ،معلممون کف کرد و‌شروع شد ب بحث ،می دونم معلمم با من مخالف بود ،ما بحثمون بالا گرف،تا ارغانم شرو‌کرد حرف زدن ،ولی دیگ زنگ خورد و‌معلم با ی حالتی رف بیرون...منو‌ارغان زنگ تفریحو‌موندیم سر کلاس و شرو‌کردیم ب بحث کردن ...این اولین دیالوگ طولانی ما شد...من و ارغان از اونایی بودیم خیلی اهل بحث بودیم سر کلاس تاریخ اجتماعی خلاصه کلاس و هر موقع جای بحث بود ما پای ثابت بودیم ،جفتمون سواد و اطالاعاتمون نسبت ب موضوعات بالا بود ،معلما هم دوس داشتن ،ک این حجم سواد و اطلاعات از ی بچ ۱۱،۱۲سواله خیلیه..و خب ی جاهایی اونا واقن‌متعصب میشدن‌...

اما منو ارغان ی دوستای عادی بودیم ک سرکلاس کلی بحث داشتیم ،ولی همیشم پشت هم بودیم ...ی وقتایی معلما ب ارغان گیر میدادن ،من سریع جبهه میگرفتم...نمی دونم خوشم نمیومد کسی بی خود و الکی بهش گیر بده ،،ارغان واقن ی دختر متفاوت با هممون بود ،و ب شدت باهوش سخت بود کسی این تفاتو‌بفهمه ،،ولی من کامل‌متوج شده بودم

این روند عادی اومد تا سوم راهنمایی ،ک ب خاطر تیزهوشان ما دو‌تا بهم نزدیک شدیم‌و‌من تازه فهمیدم‌چیزایی ک‌از ارغان کشف کردم تازه اپسیلونه واقعیته...واقن ادم‌متفاوتی بود ما کم‌کم بهم نزدیک شدیم‌و جفتمون تیزهوشانی شدیم...اما رسیدیم ب تابستون عجیبی ک‌قرار بود بریم دبیرستان..

منو ارغان کفش روزی ۲ساعت تمام حرف میزدیم ،ن از این حرفای خاله زنک.همین ک‌میگفتیم الو از نظریه و فیزیک شرو میکردیم ،هیچ‌وقت یادم‌نمیرع ی روز ارغان زنگ زد با عجله و‌نفس نفس زدن در مورد ی اختراع در صنعت برق بهم‌گف...چقد ذوق کردیم ،چقدخدا...و‌در مورد دکتر میرزا خانیو‌رویا بهشتیو سروشو...واییی ما چقد در مورد این‌ادما و مسیر زندگیشون حرف زدیم‌چقد در مورد خدا حرف زدیم...

تا اینک کم‌کم تصمیم گرفتیم ب المپیاد من فیزیکو‌و ارغان ریاضی...

رفتیم‌دبیرستان ،منو ارغان تو‌ی کلاس نیفتادیم
ارغان تن تن میگف پریسا برو دفتر ک‌کلاستو عوض کنن...ولی من بنا ب ی دلیل نرفتم....

خلاصه من در کلاس۱۰۳،ارغان ۱۰۱،زنگ‌نمیخورد ارغان دم کلاسم بود و ما میریفتیم ی گوش شرو‌میکردیم ب حرفای خودمون،هر چن من خر گاهی ب خاطر موارد دیگ نمیتونستم کل زنگ تفریحارو باهاش باشم...چون غیر ارغان ایدا و مهسا بودن...و خودمو باید مساوی بین بچ ها تقسیم میکردم،اگر برگردم عقب این‌کارو نمیکردم دیگ...

خلاصه...یادمه اولین امتحان ریاضی ،ی امتحان ب تقریب سختی بود ،از مباحث منطق ریاضی ،نمی دونم شماها هم داشتید یا ن تو‌کتابا نبود ،ما معلممون خودش تدریس کرد ک واقن حداقل برا من ،ب شدت کمک‌بزگی بود برا تقویت پایه ریاضی و فیزیکم...امتحان ب تقریب سخت بود و ارغان تنها کسی بود‌ک نمره کاملو واقعیو‌گرف یادمه من یه نمره غلط داشتم...

چقدددد ذوقدکردم ،معلم ریاضیمون‌از احدی تعریف نمیکرد ،ولی بعد امتحان کلا اول کلاس در مورد ارغان حرف میزد و‌من در پوست خود جا نمیشدم:))

حس خوبی بود واقن...

اما یهو بناب ی اتفاقاتی این رفافت پاک و سالم و‌پر از سواد و حال خوب نزول پیدا کرد تا پیش دانشگاهی ...هر چن دوم دبیرستان ارغان سر کلاس هندسه ،ی اتفاقی افتاد توسط اون.‌ک من خیلی گر گرفتم ،درس بود ما از هم فاصله گرفت بودیم ولی هیچی از دوس داشتنمون کم نشد..

اارغان همیشم خودش میگ،سر اون اتفاق ارغانو تو سالن ورزشی گرفتم خفتش کردم‌و سرش کلی داد زدم...ارغانی ک استاد قورت دادن من بود  فقط نگام کرد ،منم انقد حرص داشتم فقط داد میزدم فقط و ی جاهایی بناب اون اتفاقاتی ک برا ارغان افتاد و من بد ،چون نمیتونسنم تحمل کنم ازش فاصله گزفتم بغض میک دم،هر چن ارغانم خودش مایل بود...خلاصه گرفتم شستمش...خو‌ما از دوم دبیرستان توی کلاس بودیم‌و بیشتر غصه ارغان‌منو میکشت..و‌سخت بود هیچ‌گاری از دستم برنمیومد خیلی بهترین رفیقت ک ب اندازه خاهرت دوسش داری ،ببینی داره میش س سال ولی هنوز با شکستی ک خورد کنار نیومد...اون ارغان قوی و با اراده ک بهش ایمان داشتم تبدیل شده بود ب ی ادم‌ضعیف...و سخت بود ک نمی تونستم‌کاری بکنم...همش میگفتم‌مگ ی شکست المپیاد با ادم‌چیکار میتونه بکنه و‌بعدها وقتی برام تعریف میکرد از سختی هایی ک‌کشید سر این قضیه اشک امونمو بریده بود...

اما پیش دانشگاهی ن من ن اون نتونستیم این فاصله رو تحمل کنیم و برگشتیم سمت هم...برگشت دوبارمون برا جفتمون معجزه کرد...ارغان ازم خاست در مورد اون س سال ازش نپرسمو‌و نپرسیدم‌وقتی اینو میگف ینی انقد سخت گذشت که نمیخاد حتی در موردش حرف بزنه..‌ما دوباره ب سمت هم برگشتیم ،دوباره تو خیابون سر نظریه دعوامون‌میشد ب خاطر بحثامون سر هم داد میزدیم و همو میشستیم ..دوباره تلفنای دوساعتیمون شرو شد..‌دوباره من و ارغان ...

اما ارغان اون ادم سابق نبود اون دختر مضطرب و نگران اینده نبود ،انگار تو ی این س سال در ارغان ی انقلابی شکل گرفت بود ،ب ی ایمان محکمی رسیده بود ک الانم من حسودیم میش ...دیگ چشای سییاه ارغان اصن پر از تشویش نبود دیگ دو‌دو‌نمیزنه ،ارغان قرار گرفت بود ...گاهی ب خودشم‌میگم ،میگم ارغان بیشعور ،اگ حکمت نرسیدن تو این ارامش و قرار الانت بود شکر ک اتفاق افتاد ،میخنده و میگ من شکست شدم پودر شدمو از زیر صفر خودمو ساختم...انگار ارغان ب معنایی ک من همیش دنبالشم رسیدع هر چن همیش سعی داره دست منو بگیره و منو ببره ب معنا ولی من...

و واقن اون اویل ،ب خودشم گفتم بعد اون فاصله نمیشناختم انقد تغییر کرده بود ،انقد این ادم اروم شده بود ...اون دیگ نگران ارزوها ش نبود می دونست ی خدایی هس ک بیشتر از خودش نگران ایندشه...

نمی دونم‌چرا دوس داشتم در این ثانیه های پایان ۱۹سالگی در مورد ارغان بنویسم شاید دوس دارم ب ارامش رفیق برسم ...

ارغان عزیز ترین و بهترین رفیق منه ،شاید بش گف تنها کسیه ک‌ تو‌رفقام حاضرم برا بودنش در زندگیم‌ هر کاری بکنم...من ی بار تازه دوری صد درصدم نبودو گذروندم و‌می دونم هیچکس ارغان نمیش..‌.هیچ کس رفیق دانشمند من نمیش...

پ.ن اینارو‌ب خودش نمیگم یهو شاخ نش

پ.ن فردا ما دوتا ی دعوای حسابی باهم‌دارید،چون من مقصرم کوتا میام‌،البت اول میشورم بعد‌...:)))




نظرات (2)
سلام باور جان
نوشتی پایان ۱۹سالگی،ینی امروز تولدته
؟؟
ب هر حال بهت تبریک می گم برات زیباترین لبخند ها و پر از شوق اشک هارا ارزو می کنم برایت ایمانی را ارزو می کنم ک با هیچ فراز و فرودی به ان لطمه ایی وارد نشود،برات ارامش را ارزو می کنم و مهم ترین ارزویم برات سلامتی توست باور جان...ورودت ب دنیای ۲۰سالگی مبارک
باور ۲۰سالگی سال مهمیه حواست باش ،من مطمنم تو انقد قوی هستی ک ۲۰سالگی را با شعور خلق می کنی
اما این رفاقتی که ازش گفتی قابل تحسین و ستایشه ،می دونی با ور منم ی رفیق مانند ارغان شما دارم ،و کاملا می فهمم این رفاقت چقدر باارزشه مهندس جان
سروش همون المپیاد ریاضی امیرکبیر بود الانم امریکا؟؟من سروشو دیدم واقن پسر با سوادیه
و هر چن تو خودت اینده ی زیباتر از امثال سروشم خاهی داشت
ولی قدر ارغان رو بدون ...از ا ارامششش یاد بگیر امیدوارم تو هم ب معنا برسی باور خوب
این اسم باور ،شایسته توست به امید به باور رسیدنت...
۱۷اذرت مبارک
جواب: ,ارادت اقای دکتر
بله بله امروز تولدمه
واووو مر۳۰از این همه ارزوی خوب،از ۱۲دیشب تا الان کلی ادم بهم‌تبریک گفت و هرکدومش برام با ارزشه،اما تبریک شما خیلی خاص تر با ارزش تره...امیننننن برا همشون...اون اشک شوق
بله دقیقا همون اقا سروش،عه جدی؟جالبه اوشون دوست برادر ارغانهطبق اصل تعدی احتمالش هس شمام دوست برادر ارغان باشید؟؟
بله اقای دکتر قدر دانش هستم و‌همون طور ک گفتم تمام سعیمو می کنم ک این رفاقت پایدار باشه
امیدوارم منم ب اون ارامش و معنا برسم...
بازم کلی تشکر...منم کلی ارزوی خوب برا شما دارم
پ.ن چقد خوب داشتن همچین دوستایی غنیمته

جمعه 17 آذر 1396 ساعت 21:53
امتیاز: 0 0
nelii [ web ]
واااای تو هم آذر دختی که
بدو بیا بخلم،تولدتم مبارک
جواب: بله بلع:))
ممنونممم
پرچم اذریا بالاس

شنبه 18 آذر 1396 ساعت 10:11
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد