X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

باور هایی از جنس تو

و تو پایان ویرانی منی

بعد چای ظهری ک قرابت ب دس دراز کش بودم ،جلوی پنجره هال دارزکش شدم و پامو انداتم رو مبل ک خستگیو بشورع و ب خاهر میگفتم مطمنم اگ ی چن روزی حرکات کششی انجام بدما رسما ی ۷،۸سانتی رشد میکنه قدم :|ازبس ک منبسطه و جم مفصل و استخون تو هم پیچ خوردن ...

بعد نگام افتاد ب ابرها هرموقه ابرهارو نیگا میکنم باهاشون شکل درس میکنم ،این بار ابرها ،...دیدم تو ی سری ابر پنبه ایی ک تو هم فشردن ی ابر پنبه ای دیگ مث غول داره ابرهارو میخوره و واقنم ناپدید میشدن:|

ب خاهرم گفتم سکوت کرد:|||

تا این اندازه له شدم...ابن موقه سال ملت اسمونو نیگا میکنن میگن به بع و اینا منم غول دیدم:|نبود ذوق واسه عید ب خاطر کنکور نیستا ک خب چی مث بقیه روزاس تو خونه ایی و درس،اون روز بابام میگ پریسا اگ کنکور نداشتی ...بیچاره ها دوسال نمیدونن عید چیه اونم واسه ماهایی ک کلا اهل سفریم و چار روز تعطیلی اصن نمیتونیم خونه باشیم خلاصه از اوناشیم تقی ب توقی میخوره چمدونا جمه ...اره بابام گف اگ کنکور نداشتی میرفتیم سلیمانیه پووففففف؛((اون جا مراسم عیدش ایییی خوشه:((پووففف و طبیعتش بابام عاشقه کوه و طبیعته و از این حرفاس هیعع دختر بد ؛((اینم بگم کاش منم مث بابام میشد این کنکور نبود میشستم فلسفه میخوندم یا سخرانی دکتر سروشو را میگوشیدم...اینم بگم ،چقدحرف میزنم:|اون یکی خونه ها یکی از اتاقا کاملا کتاب خونه بود کتاب های بابا فقط:|ی کتابخونن بزرگ این جا ک اومدیم ی کتابخونه کوچیک داره تو اتاق من کوچیکم نیس ولی فوقش تونسته ۶۰۰۰جلد کتاب جا بده:|واقن میگماصن ی درصد اغراقم نی چون از ارایه اغراقم متنفرم:| چن روز قبل ی کمد دیگ اون یکی اتاق زدیم اما اونم در حدی ک تونست ۵۰۰تا جا بگیره دیگ واقن جا کمد ساختن نداره...الان دقیق ی بار شمردم با خاهرم یا خودم تنها یادم نی :|۲۰۰۰۰دقیق همین رقم کتاب تو کارتن تو حیاطه جا نداریم ،هر شب مامان ب بابا میگ چ کنییییی این کتابارا؟بابا میگ ی تعدادیشو میخام اهدا کنم فلان:|ولی میدونم نمیتونه ازشون دل بکنه ،چرا چون همشو خونده :|از اول راهنمایی شریعتی ب دس شد ...نمیتونه ازشون دل بکنن حاضره با اینک جا نداریم تو حیاط اما جلو‌چش خودش باشه ،چرا چون با اون کتابا جوونیشو سر داد ب قول خودش ی قرون قرون جم میکردمو میخریدمشون،ی بار تو ی کتاب فروشی نوجون بوده ی کتاب برمیداره ک دنبالش بوده بخردش یهو میبینه پولش کمه،چیزی نمیگ ولی دوساعت سرپا مونده بود کتاب رو خونده بود:|یهو کتاب فروشه میگ خو بخرش :)بابام میگ ای عشقمممم :))میگ میخام بخرم:( وللی دقیقا دویس تومن کم داشت ،کتاب فروشه میگ بردار پسرم بابام قبول نمیکنن میگ نه،اما کتابفروش ب زور میده بهش و میگ شوری ک تو با اون کتاب داری دیدن ذوق تو برام کافیع و ب بابام میگ هر کتابی خاستم بیا پیش خودم...،یا یکی از سفرهای دو نفره منو بابام واییی ۸صب ک رسیدم تهران و خیابون انقلاب تا ۳بعد ظهر بابام از این کتاب فروشی ب دیگری بعدچنان غرق میشد انقد کتاب خرید ک پست کردیم البت یکی از دلایل اون سفر رفتن برا خرید کتاب های المپیاد منم بود:|یادمه توی ی کتابفروشی ،فروشنده بهم گف بابام تو کتابا غرق بود یا بهتر تو‌قفسه ها:))گف قدر بدون گفتم‌چیو؟گف بابات خیلی باسواده خوش ب حالت واقن ،گف تو مسعولیتت بیشتر ها:|گفتش بابات ی روشنفکره میتونی ازش یادبگیری و تو هموارتر زیست کنی...گفتم بابامو میشناسید گف نه ،ولی دخترم من کتابفروشم ،ادمهارو میشناسم حتی با ی احوال پرسی از کتابا یاد گرفتم...بابا میگ میخام اهدا کنمو فلان ولی من باور نکنم ،مگ میشه این کتاب هارو از خودت دور کنی؟کتاب هایی ک فکر و شخصیت تورو ساخت و نذاشتن ی سری اعتقادات چرتو باور کنی کتاب های ک باعث شدن این روزا همه برا اینک تو کلاس های تو باشن سر ودس بشکونن کتاب هایی ک باعث شد تو بشی بابای ناب من...اینک اینو این وسط چرا گفتم شاید پرش ذهن بودو باید اخر پست میگفتم اما حالا ک تایپ کردم میخام بگم،ی چیزایب میشن ریشه ادم میشن وجود میشن روح تو...میتونه ی کتاب باشه میتونه ۲۰۰۰۰کتاب باشه نمیتونی فراموشش کنی اگ ب خاطرش ساعتا تو کتاب فروشی وایساده باشی اگ ب خاطرش ...ی با ر گفتم بابا خو تو این همه کتابم بارها خوندی چرا بازم میخونی؟چرا انقد وابسته ایی،اون موقه بچ بودمو نمیدونستم ریشه ادمی هرجا باشه محاله ازش دل کند،موقه ازدواجم ب مامانم میگ:))مامانم همیشه میگ ،میگ گفت من کل دارایی هام ،کتابه:|مامانم میگف نمیدونستم بخندم یا جیغ:))واقنم همینم بود...مامانم میگف روزی ک اسباب بردیم دیدم ی کامیون کتاب پیاده شدنو گفتن سلاممم:))...خو ادامه ماجرا )+پرش ذهن ینی من...


بعد منم ک سکوت کردم چون نیاز ب نطق نبود گف پاس هارو تمددید  کنم :|منم ی جیغ کشیدم گف باشهههههه حواسم نبود ،بعد مامانم میگ یا کیش؟یچپکی مامان مو نگا کردم گف فهمیدم:|بعد کنکور:|

هعیعععع برا پدر من ک عاشق سفره این ک این دوسال عید نمیتونه بره مسافرت مث عذاب الهی میمونه بعد هر شب پیشی ی جایبو میده و منم و همان ری اکشن ها...بعد میگ اییی تابستون:))پارسال ک کنکور دادم جمعه ۱۶تیرش رفتیم مسافرت ۱۰روز بابام انگاری زندانیه تازه ازاد شد ه بود:))وسطای تابستونم با اینک سرکار بودن و اینا والدین محترم اخر هفت ها دوباره ی جایی کوچ میکردیم ،تو خاندان بهمون میگن مارکوپولوهاا:))

اما دلایل دیگمم مگ تو این مملکت عیدم داریم؟؟؟اصن مرده شورشو ببرن ...

هی مهندس محترم اینک تو با عمومی حال نمیکنی هی دوس داری ولت کنن با فیزیک و دیفت ور بری ب من مربوط نی میفهمم ی من عمومی میخام خو اخه  نامرد ۹۵عمومیات و میزدی الان شریف بودی یا شایدم اون ور دنیا:((بمیریییی تو ن نمیری میخامت:))چیکار کنم مگ ی مهندس بیشتر دارم ها...

اینو نوشتم ک یادت بمونه دو ساله زندگیو حروم خونوادت کردی بسته دیگ چارتا عمومیه بخونش

من شرمنده پدر م مادرممم پوفففففف

برویم شیمی:)احممممم بعدش عمومی ای مرض




[ چهارشنبه 9 اسفند 1396 ] [ 17:38 ] [ باور ]

[ 5 نظر | چاپ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه