X
تبلیغات
رایتل

باور هایی از جنس تو

و تو پایان ویرانی منی

فردا پن شب بود،با کلی سوال میخابیدم و استرس اینک نکن یادم بره بپرسم جزوه رو مارک و کتاب رو هم مارک میکردم...

میخابیدم هفت چشام باز بود چشام خابش میومد چون طبق معمول دیر خابید...هم میخاس بخابه و هم ذوق کلاس...ب اژانس میزنگیدم ،تن تن کاپشن و میپوشیدم و بوت هارو بنداشو میبستم ب اژانس تاکیدد میکردم زوددد بیاد...

بعد تو راه جزوه و کتابو ورق میزدم...ب محل کلاس میرسیدم...رفتم تو کلاس ،اوشونم بود بعد مشغول تخت پاک کردن بود و شرو میکرد ب شوخی کردن و بچ ها میگفتن دیگ نمیاد ...مام نمیبینیمش منم فقط خنده...صندلیو تکیه میدادم ب دیوار کنار در،س متری تخته...بچها یکی یکی میومدن و دم دمای ۸شرو میشد بهترین ساعت عمر م ان موقه نمیدانستم ک میشود حسرتی ترین ثانیه ها عمرم...تایم هایی ک بچ ها مشغول حل سوال میشدن و من زودتر حل میکردم،وقتو غنیمت می دونستم و سوالامو میبردم...اما دیالوگ هایی ک قرار بود بگمو نمیگفتم ن ک نخام نه،واقعیت همینک اتودمو ازم میگرف ک سوالو حل کنه ،دستمو میذاشتم رو کتاب و میگفتم نمیخاد حل کنید ،حالی شدم:|لبخند میزد و من خودم هاج ک چطور حالیم شد اما واقعیت حالیم میشد ،با خوندن فقط صورت مسعله...

چن تا از سوالا یهو پامیشد و میرف رو تخت حل میکرد برام و من این بار باید اون دیالوگا رو میگفتم چون نیاز بود ،و اون با لبخند توجیهم میکرد و هرچی عمیق تر میشدم بیشتر لبخند میزد و انگاری تحسینم میکرد...

صورت مسعله همونی بود ک من تو خونه میخوندمو حالی نمیشدمو عصبیم میکرد اونم همون صورت مسعله رو میخوند با ی تفاوت بزرگ...نگاه...نگاه اون ب صورت مسعله این طوری بود ک مسلما اسونه وتو حواست نبوده وگرنه از پسش بر میای،اون نگاه ب من القا میشد من فرکانس اون حس و نگاهو رو دریافت میکردم ب محض اینک صورت مسعله تموم میشد ،من بلدش بودم بی انک درباره جوابش توضیحی یا راهنمایی بکنه...

اما نگاه من ب همان صورت مسعله ها این طور نبود ،من مدام میگفتم از پسش بر نمیای ،بلدش نیستی سخته وقت نیس،...

صورت مسعله های زیادیو برام این طوری خوند و من ب ج رسیدم ،گاهی وقتا میگف مگ یادت نیس قبلا تو کلاس گفتم؟و من با گفتن همون جمله همه چی یادم میومد و سوالا حل میشد...از سوال کردنام خسته نمیشد ی جاهایی من خودم از خودم خسته میشدم ک بابا چرا انقد عمیق میشم و سوال هایی میپرسم ک اصن در حد کنکور نیس و خیلی بالاتره و نیاز نیس و فقط باعث اشفتگی روانم میشه؟اما اون استقبال میکرد..‌مثلا یکی از همون پن شنب ها ک یکم از سوالام مونده بود وسط کلاس گفتم استادجان اخرکلاس بقیشو میپرسم....کلاس تموم میشد و من رو صندلی تکیه داده شده ب دیوار نزدیک در ،س متری تخته بی خیال نشستم و حس جم کردن وسایلمو نداشتم و غرق پنجره روبرویی بودم وب اسمان نگا میکردم،و هرزگاهی حواسم ب بچ هایی ک دور میز استاد جم شده بودنو خاطره فلان کلاس رو تعریف میکردن پرت میشد و حرف بچ هارو قطع کرد  و بی توجه ب ان هاداد زد پریساااااا،سوالات:|و من با ی حالتی ک انگار از خاب پریدم ،ونمیدانستم سوال ؟کدام سوال؟و مجبور شدم بگم سوالامو یادم رف...:|و خندید و گف باشد...

یا یکی از همان پن شب هایی ک وسط کلاس گفتم استاد کلاس تموم شد بمونید کارتون دارم بیچاره استاد ک نبود مشاور هم بود و غر غر و های مارو‌هم باید تحمل میکرد...

چندی بعد یکی از بچ ها گف استاد بمانید من کارتان دارم،ک گفتش یادم نیس دقیق چ گف فقط گف نمیشه باید سریع برگردم اموزشگاه کلاس دارم دیگ خیلی دیر میشه، بماند برا هفت بعد...من هم ک ان جواب را شنیدم دگر قانع شدم گفتم پس نمیماند،کلاس تممام شد کوله رو بر دوش انداختم و گفتم خسته نباشید و خدافظ و امد ب سمتم و گف ،سوالات چی بود:|کمی نمانده بود ک باز بگویم کدام سوال...چون من فک کردم چون کلاس داره واینمیستع و میره همون لحظه همان بچ ک از استاد تقاضای وقت داش ،گف استاد شما ک کلاس داشتید ،؟و ی نگاه بهش انداخت ک  ب توچه:))و بی توجه ب اون گف پریسا بگو...و منو استاد باهم از کلاس خارج شدیم و سه طبقه رو باهم پایین امدیم و چن دقیقه بود اما دنیایی بهم امید داد و انگیزه و انگار ن انگار من ان پریسای پنچر شده چندی قبلم...او باز هم صورت مسعله را طوردیگر برایم تعریف کرد..‌.اما خب دلش مهربان بود بعد اینک کارم تموم شد گف بروم و ان بچ را هم صدا بزنم:)

اما او هرگز نگف من چ شکلیم همه رو میگف جز من...همیشه کلی میگف و من با همان کلیات روزها و ماه ها شارژ بودم...فقط ی بار اونم ن خخ جزیی بعد نهایی ها گف ب زیر۲۰۰فک کن اونم م

غیر مستقیم گف:))عجیب بود مدلش با من ،هم برا خودم هم برا خخخ از دوستام...

یا یکی از پن شنب های دیگر ک ان سوال سخت جزوه ک اول نفر حل کردم بماند یکی از بچ ها ی چی گف و استاد پشت من در اومد ومن فقط لبخند زدم و هیچ نگفتم ک حقش بود بگم خو تو‌خنگی و نگفتم و ترجیح دادم جواب ش حرف  استاد باشد و بس ک همان بسش است...و وقتی سوالو حل کرد جزومو گرف و قبل حل گفتم کاملا درسته؟و با لبخند ی گف اره و سرشو تکون داد و گف تو برو سوال بعدی...و سوال بعدی ک از قبلی سخت تر بود اما من قدرت مند تر شده بودم...

یا همان پن شنب ایی ک یکی ازدوستان تجربی درسخان هم کلاس ما بود و در مورد حرکت نسبی سوال داش ،بعد وسطش گف استاد از پریسا هم پرسیدم او گفته ...و استاد گف پریسا درس گفته و منو نگاه کرد و بهم لبخندی زد...یا وقتاییی ک ب شوخی میگف چرا واسه بچ ها فیزیک درس نمیدی؟ب الف میگف هرچی اکشال داشتی پریسا هس دیگ..

پن شنب ها و روزهای دیگ هفته من شارژ میشدم شاید فقط توسط ی لبخند...

امشب دلم باز خاس ،لبخند دیگر را امید دیگر را نگاه متفاوتی ب حل مسعلم...گاهی ادمی هر چقد قوی باشد و اکثر وقتا ک نه بلک تمام وقتا خودش از پس خودش بربیاید ی لحظه هایی دلش هوس لبخندی،تاکییدی و امید و‌انگیزه ایی خارج از درون خودش را دارد...هر چقدر قوی باشی روزی میرسد ک محتاج نگاهی متفاوت ب تمام مسعله های زندگیت هستی...نگاهی اشنا ،لبخندی ک بار ها و بارها تورا از پرتگاه نجات داد...

مسعله ایی ک الان جلو منه من دارم بهش بد نگا میکنم ،منی ک سال ها شاگردش بودم باید علاوه بر فیزیک باید ازش چیزهای دیگرم یاد گرفت باشم...مث اون روزی ک سوم دبیرستان اون ماجرا رو ک تعریف کرد و من بعد اون ماجرا دیگ ازش بدم نمیومد،و ری اکشنش ب اون اتفاق باعث شد تمام نفرتم ازش ،از بین بره وطور دیگری نگاهش کنم...باز هم نگاه...باز هم نگاهی متفاوت...

وقتی من با تعجب میگفتم مگ میشه ؟عصبانی نشدید؟؟ کتکش نزدید؟ب پلیس نگفتید؟و قتی ارام جوابمو داد و اخمی هم کرد و گف ،اتفاق افتاده بود و من اگر خودم را کنترل نمیکردم فقط وضع را خراب تر میکردم و گف نحوه برخورد ما ب مساعل و مشکلات میتونه از سختیشون کم کنه...گف اون شب من ک اون طوررفتار کردم باعث شد کل خسارت جبران شه و گف کافی بود من خلاف ان عمل میکردم اون وق هیچ ب هیچ...گف مثلا یکی از شاگردام خیلی درس خون بود خیلییییی...گف دو س روز ک مانده بود ب کنکور موقعی ک کارت ورودب جلسه رو میدادن....اون بیچاره کارت براش صادر نشد:|ما بیس نفر فقط نگاه شدیم:|و من خودم بدنم لرزید...گف همون روز رفتن تهران سازمان سنجش ک پیگیری کنن،اما سازمان گفت بود اره اشتبا کردیم امادیگ کاریش نمیشه کرد شماره داوطلبیا مشخص شده و نمی تونیم دست بزنیم ،اون همه اطلاعاتو ...چون اون وق شماره داوطلبی همه عوض میشه....گف بعد چن روز اومد پیش من و ارومو خونسرد بهم گف کاریه ک شده باید بتونم خودمو کنترل کنم و تسلیم شرایط نشم...گف موند و خوند واسه سال بعد ...سال بعد پزشکی دانشگاه تهران قبول شد...اونک داستانو تعریف میکرد ن من بلک هممون کپ کرده بودیم....و استاد گف کافی بود اون دختر طور دیگ ایی فک کنه ،اینک چرا من؟ بین یک میلیون داوطلب؟چرا های متعددیو میتونست بپرسه ک مسلما هم با هر عقل و منطقی هم در نظر بگیری حق با اون بود...

اما اون تصمیم گرفت طور دیگ ایی فک کنه و ی جور دیگ فک کنه و تصمیم بگیره و نتیج شو هم دید...

استاد گف مهم اینه تو بحران های زندگی جور دیگ ایی فک کرد و نگاه کرد ،طوری باشه ک نگاهت ختم ب تسلیم شدن نشه حتی اگ حق با تو باشه ولی مهم اینه مغلوب نشی...

این همون نگاهی بود ک موقع حل سوالا ب منم القا میکرد...

کاش فردا یکی از همان پن شنب ها یا یکشنب ها چهارشنب ها شنب ها ...بود و من سوالمو طرح میکردم و شما دقیقا پاد نگاه من بهش نگاه میکردی و ب منم القا میشد...

کاش...

فقط دارم ب این فک میکنم اگر تمام ان چرا ها حق با من باشد؟چرا این س سال فلانو بهمان ،یا همین مریضی جسمی و روحی چن وقت پیش ک کلا زد منو داغون کرد؟؟ چرا چرا چرا؟؟؟باید اعتراف کنم ک من تمام سال های شاگردیم نزد استاد ب باد رف...

استاد میگف ،همیشه اون فکر ها و نگاه ها اخرین گزینه و چاره کار نیستن...



پ.ن سمپادی بودن چیز عجیبی در زندگی من نبود و‌نیس...فقط ی جاش فقط پلان ها و سکانس هایش باعث شد در زندگی من عجیب بشود و ماندگار...ان هم تمام لحظاتی بود ک از شما فیزیک را یادگرفتم ،فیزیک؟فقط فیزیک را؟کاش میتوانستم بگویم فقط فیزیک را نه ،بلکه زندگی را....



[ دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 ] [ 03:47 ] [ باور ]

[ 3 نظر | چاپ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه